داستان کوتاه درباره نقص خودخواهی
داستان کوتاه درباره نقص حسادت
داستان کوتاه درباره نقص بی تفاوتی
در روزگاری دور، در دهکدهای میان کوه و جنگل، پیرمردی بود که همه او را «پیرِ قصهها» مینامیدند. هر سال، در بلندترین شب سال ــ شب یلدا ــ مردم گرداگرد آتش جمع میشدند و چشم به لبهای او میدوختند.
آن شب، پیرمرد قصهای تازه آغاز کرد:
نقص بیتفاوتی
این روزها بیتفاوتی مثل سایهای سنگین روی جامعه افتاده.
آدمها میبینند، اما واکنشی نشان نمیدهند. میشنوند، اما انگار چیزی نشنیدهاند. درد و رنج دیگران برایمان فقط یک تصویر گذرا شده، نه زخمی که دل را بلرزاند.
بیتفاوتی یعنی وقتی ظلمی میبینیم، سکوت کنیم.
یعنی وقتی کسی نیاز به کمک دارد، نگاه کنیم و عبور کنیم.
یعنی وقتی نقدی یا حقیقتی گفته میشود، شانه بالا بیندازیم و بگوییم: «به من چه.»
چون از درگیری میترسیم، ترجیح میدهیم سکوت کنیم.
چون عزت نفس پایین داریم، فکر میکنیم دخالت یا واکنش ما بیارزش است.
چون در محیطی بزرگ شدیم که «بیخیالی» ارزش بود، نه «مسئولیتپذیری».
چون نیاز داشتیم فقط به خودمان فکر کنیم و دیده شدنمان را در بیتفاوتی جستوجو کردیم.
بیتفاوتی ما را از هم جدا کرده است. روابط را سرد کرده، یادگیری را کمرنگ کرده، و جامعه را به سمت تنهایی و تکرار خطاها کشانده است.