داستان رضا در صف نانوایی
تجربهی یک فرد که بیاحترامی را در زندگی روزمره لمس کرده است:
🌧️ داستان "رضا و صف نان"
رضا، مردی ساده از یک محلهی شلوغ شهری بود. هر روز صبح برای خرید نان به نانوایی میرفت. یک روز زمستانی، صف طولانیتر از همیشه بود. همه خسته و بیحوصله منتظر بودند.
در همین حین، مردی بدون توجه به صف، مستقیم به جلوی نانوایی رفت و نان خواست. رضا با آرامی گفت:
«برادر، همه منتظرند. لطفاً رعایت کن.»
مرد با بیاحترامی جواب داد:
«به تو چه؟ هر کس زرنگ باشد جلو میزند!»
این جمله مثل خنجری در دل رضا نشست. نه فقط به خاطر خودش، بلکه به خاطر پیرزن و کودکی که پشت سرش ایستاده بودند. رضا سکوت کرد، اما در دلش چیزی شکست. او فهمید که این بیاحترامی فقط یک رفتار فردی نیست؛ بلکه نشانهای از عادت جامعه است.
چند نفر دیگر هم چیزی نگفتند، چون میترسیدند یا فکر میکردند اعتراض فایدهای ندارد. همین سکوت، همان چرخهای بود که بیاحترامی را رواج میداد: یک نفر بیقانونی میکند، دیگران تحمل میکنند، و کمکم این رفتار به «عادی» تبدیل میشود.
رضا آن روز با نان به خانه برگشت، اما با دلی سنگین. در ذهنش مدام این سؤال میچرخید:
«اگر ما همه سکوت کنیم، احترام چه زمانی دوباره زنده میشود؟»
✨ پیام داستان
✅- بیاحترامی از یک رفتار کوچک شروع میشود.
✅- سکوت و بیتفاوتی دیگران آن را تقویت میکند.
✅- فشارهای اجتماعی و نبود الگوهای مثبت باعث میشود این رفتار به یک هنجار تبدیل شود.
نویسنده محسن سعیدپور