نوشته های محسن سعیدپور

دست نوشته های شخصی محسن سعیدپور

نوشته های محسن سعیدپور

دست نوشته های شخصی محسن سعیدپور

نوشته های محسن سعیدپور

آثار شخصی محسن سعیدپور
دست نوشته ها و مقالات اختصاصی
کلماتم خانه‌ای‌ست برای آن‌هایی که در سکوت گم شده‌اند.
هر جمله، پنجره‌ای‌ست رو به درون

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

سایه و سپیده قصه های شب یلدا

يكشنبه, ۱ دی ۱۴۰۴، ۰۷:۴۸ ب.ظ | محسن سعیدپور | ۰ نظر

🌌 قصه‌ی نمادین «سایه و سپیده»

در بلندترین شب سال، جایی در دل کوهستان، مردی زندگی می‌کرد که از نور می‌ترسید. او سال‌ها در غاری تاریک پناه گرفته بود، چون باور داشت که نور، حقیقت را آشکار می‌کند و حقیقت، درد دارد.

 

هر شب، سایه‌ها با او حرف می‌زدند. یکی از سایه‌ها، که از همه پررنگ‌تر بود، نامش «ترس» بود. ترس به او می‌گفت:  

«در تاریکی بمان، چون در روشنایی، خودت را خواهی دید.»

 

اما در شب یلدا، صدایی تازه از بیرون غار آمد. صدایی لطیف، مثل زمزمه‌ی باد در برگ‌های خشک. آن صدا، از دختری بود که فانوسی در دست داشت. او گفت:  

«من سپیده‌ام. آمده‌ام تا تو را به دیدن خودت دعوت کنم.»

 

مرد گفت:  

«من از خودم می‌ترسم. در تاریکی، می‌توانم وانمود کنم که کامل‌ام.»

 

سپیده لبخند زد و فانوس را به زمین گذاشت. نور آن، سایه‌ها را کوچک کرد. ترس، کم‌رنگ شد. مرد، برای نخستین‌بار، چهره‌ی خود را دید: پر از چین، پر از زخم، اما زنده.

 

او گریست. نه از درد، بلکه از رهایی.  

و آن شب، بلندترین شب سال، پایان یافت.  

 

از آن پس، هر شب یلدا، مردم دهکده فانوسی روشن می‌کردند و به درون خود نگاه می‌انداختند. چون فهمیده بودند:  

بلندترین شب، فرصتی‌ست برای دیدنِ سایه‌ها و آشتی با خود.

  • محسن سعیدپور

تاریخ

داستان کوتاه

یلدا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">