سایه و سپیده قصه های شب یلدا
🌌 قصهی نمادین «سایه و سپیده»
در بلندترین شب سال، جایی در دل کوهستان، مردی زندگی میکرد که از نور میترسید. او سالها در غاری تاریک پناه گرفته بود، چون باور داشت که نور، حقیقت را آشکار میکند و حقیقت، درد دارد.
هر شب، سایهها با او حرف میزدند. یکی از سایهها، که از همه پررنگتر بود، نامش «ترس» بود. ترس به او میگفت:
«در تاریکی بمان، چون در روشنایی، خودت را خواهی دید.»
اما در شب یلدا، صدایی تازه از بیرون غار آمد. صدایی لطیف، مثل زمزمهی باد در برگهای خشک. آن صدا، از دختری بود که فانوسی در دست داشت. او گفت:
«من سپیدهام. آمدهام تا تو را به دیدن خودت دعوت کنم.»
مرد گفت:
«من از خودم میترسم. در تاریکی، میتوانم وانمود کنم که کاملام.»
سپیده لبخند زد و فانوس را به زمین گذاشت. نور آن، سایهها را کوچک کرد. ترس، کمرنگ شد. مرد، برای نخستینبار، چهرهی خود را دید: پر از چین، پر از زخم، اما زنده.
او گریست. نه از درد، بلکه از رهایی.
و آن شب، بلندترین شب سال، پایان یافت.
از آن پس، هر شب یلدا، مردم دهکده فانوسی روشن میکردند و به درون خود نگاه میانداختند. چون فهمیده بودند:
بلندترین شب، فرصتیست برای دیدنِ سایهها و آشتی با خود.