((رنجش) )
دوستان حالا رسیدیم به رنجش—اون حس خاموش، سنگین، و گاهی زهرآلودی که مثل تهنشینشدهی خشم، سالها توی دل میمونه و هر بار که کسی بیخبر یه حرفی میزنه، دوباره اون بالا میاد.
«اگه قراره زخمت رو نگه داری، حداقل بدون داری باهاش چی میسازی.»
---
🧨 رنجش
رنجش اون حسیه که نمیسوزه، نمیترکونه، فقط میمونه.
مثل یه زغال نیمسوز توی دلت که نه خاموش میشه، نه روشن.
و هر بار که اسم اون آدم، اون اتفاق، یا اون لحظه میاد، یه موج کوچیک از تلخی میپیچه توی وجودت و میگه: «یادته؟ هنوزم درد داره.»
ولی بذار یه چیزی رو روشن کنیم: رنجش، خشم نیست.
خشم میتونه فریاد بزنه، منفجر بشه، و بعدش تموم بشه.
رنجش اما، یه سکوت کشدار و سمیه.
یه «من بخشیدم، ولی فراموش نکردم» که در واقع یعنی: «نه بخشیدم، نه فراموش کردم، فقط قایمش کردم.»
و مشکل اینجاست: رنجش، بیشتر از اینکه طرف مقابل رو مجازات کنه، خودت رو میخوره.
مثل خوردن سم با این امید که طرف مقابل بمیره.
رنجش یه انتخابه نه یه اجبار.
تو میتونی نگهش داری، مثل یه مدال زخمخورده بودن.
یا میتونی نگاهش کنی، بفهمی از کجا اومده، و آروم آروم بذاری بره.
نه چون طرف مقابل لیاقتش رو داره، بلکه چون تو لیاقت آرامش رو داری.
نوشته شده توسط محسن سعیدپور
جالب بود! ممنون از شما.