تجربه نقص عزت نفس
بگذار برایتان یک داستان کوتاه و انسانی تعریف کنم از یکی از دنبال کننده های وبلاگم ، درباره کسی که با نقص عزت نفس دستوپنجه نرم میکند:
داستان "سایههای درون"
رضا جوانی بود آرام و مهربان، اما همیشه درونش صدایی زمزمه میکرد:
«تو کافی نیستی... دیگران بهترند... اگر اشتباه کنی، همه میفهمند که بیارزشی.»
این صدا از کودکی با او بود؛ وقتی در مدرسه معلمش جلوی کلاس او را به خاطر یک اشتباه کوچک سرزنش کرد، یا وقتی در جمع خانواده، برادر بزرگترش همیشه موفقتر و تحسینشدهتر بود. رضا یاد گرفت خودش را کوچک ببیند، حتی وقتی کارهای بزرگی انجام میداد.
در دانشگاه، هر بار که میخواست نظرش را در کلاس بیان کند، قلبش تند میزد و ذهنش پر میشد از ترس قضاوت. او پروژههایش را با دقت و خلاقیت انجام میداد، اما به محض تحویل، فکر میکرد: «شاید کافی نباشد... شاید دیگران بهتر باشند.»
یک روز استادش بعد از ارائه گفت: «رضا، کارت عالی بود. نگاهت متفاوت است.»
رضا لبخند زد، اما در دلش باور نکرد. گویی دیواری شیشهای بین او و اعتماد به نفس وجود داشت؛ همه چیز دیده میشد، اما لمس نمیشد.
سالها گذشت تا رضا فهمید این نقص عزت نفس مثل سایهای است که اگر به آن پشت کند، بزرگتر میشود؛ اما اگر به سمتش برود و نگاهش کند، کوچکتر خواهد شد. او شروع کرد به نوشتن خاطراتش، به یادآوری لحظههایی که موفق بود، به تمرین گفتن جملهای ساده:
«من ارزشمندم، حتی اگر کامل نباشم.»
این داستان نشان میدهد که نقص عزت نفس همیشه با شکستهای بیرونی شروع نمیشود؛ گاهی از نگاههای کوچک، مقایسهها و صداهای درونی شکل میگیرد. اما همانطور که رضا فهمید، میتوان با شناخت و پذیرش، راهی برای رهایی پیدا کرد.
تجربه یکی از خوانندگان وبلاگم
محسن سعیدپور ✅
تجربه یکی از دنبال کنندهای وبلاگ از نداشتن عزت نفس و افتادن به دام اعتیاد