تجربه نابجا از غرور
پنجشنبه, ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ۰۱:۴۹ ق.ظ |
محسن سعیدپور |
۰ نظر
🌿روایتی از زبان کسی که خودش تجربهی نابجای غرور را بازگو میکند؛
یعنی دقیقاً توضیح میدهد کجا و چطور از غرور استفاده کرده و چه آسیبی به خودش و دیگران زده:
تجربه یک نفر دربارهی نقص غرور
«من همیشه فکر میکردم غرور، سپری است که از من محافظت میکند. یکبار در محل کار، وقتی همکارم پیشنهادی برای بهتر شدن پروژه داد، به جای گوش دادن، با لحنی مغرورانه گفتم: "این کارها را من بهتر بلد هستم." همان لحظه دیدم که چطور چهرهاش از اشتیاق به سکوت تبدیل شد. غرورم باعث شد نه تنها ایدهی خوبی را از دست بدهم، بلکه رابطهای ارزشمند را هم خدشهدار کنم.
بار دیگر، در جمع دوستان وقتی کسی اشتباهی کرد، با غرور و تمسخر گفتم: "اگر مثل من فکر میکردی، این اشتباه پیش نمیآمد." آن شب همه خندیدند، اما بعد فهمیدم خندهشان از روی ناراحتی بود. غرورم به جای اینکه مرا بزرگ کند، دیگران را از من دور کرد.
✅نتیجه گیری
این استفاده نابجا از غرور، به او آسیب زد چون فرصت یادگیری و رشد را از دست داد. به دیگران هم آسیب رساند چون احساس کردند کوچک شمرده شدهاند.
حالا میشود از این داستان نتیجه گرفت که << غرور اگر به جای اعتماد به نفس بیاید، تبدیل به دیواری میشود که هم من را زندانی میکند و هم دیگران را زخمی. >>
امروز هنوز گاهی وسوسهی غرور سراغمان میآید، اما هر بار به یاد میآوریم که آن لحظههای نابجا چطور به من و اطرافیانم آسیب خواهد رساند. همین یادآوری، ما راا به سمت فروتنی و پذیرش ضعفهایمان میبرد.»