نوشته های محسن سعیدپور

دست نوشته های شخصی محسن سعیدپور

نوشته های محسن سعیدپور

دست نوشته های شخصی محسن سعیدپور

نوشته های محسن سعیدپور

آثار شخصی محسن سعیدپور
دست نوشته ها و مقالات اختصاصی
کلماتم خانه‌ای‌ست برای آن‌هایی که در سکوت گم شده‌اند.
هر جمله، پنجره‌ای‌ست رو به درون

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

داستان قطار خاطرات

يكشنبه, ۲۲ دی ۱۴۰۴، ۰۲:۰۸ ب.ظ | محسن سعیدپور | ۱ نظر

قطار خاطرات

داستان کوتاه 🔻🔺🔻🔺🔻

در شب بارانی، ایستگاه راه‌آهن غرق در سکوت بود. صدای خوش‌آهنگ باران بر سقف فلزی ایستگاه، موسیقی آرامی می‌نواخت که با هر قطره، خاطره‌ای را در ذهنم زنده می‌کرد. روی نیمکت سرد انتظار نشسته بودم.

ایستگاه خلوت بود؛ جز من، کسی چشم‌به‌راه قطار نبود.

چشم به دوردست‌ها دوخته بودم، شاید چراغی در تاریکی بدرخشد و نوید آمدن قطار را بدهد.

ناگهان، مردی با کلاه لبه‌دار، سیبیل‌های پرپشت و کت‌وشلوار مشکی، آرام به من نزدیک شد. بی‌صدا کنارم نشست. نگاهی گذرا به من انداخت. من سلامی دادم، و او با صدایی بم و آرام پاسخ داد.

دقایقی در سکوت گذشت. سپس، بی‌مقدمه پرسید:  

«دوست داشتی وقتی سوار قطار شدی، هنگام پیاده شدن تمام خاطرات گذشته‌ات پاک شده باشه؟»

سؤالش مثل قطره‌ای یخ‌زده در دل شب، مرا لرزاند.  

گذشته‌ام... پر از شکست بود، ناکامی، تلخی. خاطراتی که مثل سایه‌ای سنگین، بر روزهای حال و آینده‌ام سایه انداخته بودند. ترس از تکرار آن شکست‌ها، مانع ریسک‌پذیری‌ام شده بود. رنجش‌های گذشته، خشم را در لحظه‌های اکنونم شعله‌ور می‌کردند.

اما... آیا هیچ خاطره‌ی خوشی نداشتم؟  

آشنایی با همسرم، عشقی که در دل تاریکی‌ها روشن شد. زندگی کنار او، و روز بدنیا آمدن یگانه فرزندم هدیه ناب خداوندگار، زندگیم پر از خاطراتی بود که نمی‌خواستم از یادم بروند. حتی کودکی‌ام، با تمام سادگی‌اش، لبریز از لحظاتی بود که هنوز لبخند بر لبم می‌نشاند.

به مرد نگاه کردم.  

«نه... نمی‌خوام فراموش کنم. حتی اگر گذشته‌ام دردناک بوده، بخشی از من شده. خاطراتم، تلخ و شیرین، منو ساخته‌ن.»

مرد به من نگاه کرد و  لبخندی معنا داری زد . 

قطار از دور پیدایش شد. چراغش در مه شب می‌درخشید. مرد بلند شد، کلاهش را مرتب کرد، و بی‌آنکه چیزی بگوید، به سوی قطار رفت.

من ماندم، با باران، با خاطراتم، و با آرامشی تازه در دل...

نویسنده : محسن سعیدپور 

  • محسن سعیدپور

داستان کوتاه

محسن سعیدپور

نظرات  (۱)

کتاب نخونده یی

ضعیف یی، بیشتر بخون، کمتر بنویس!

درباره ی اعتیاد هم، تو(ی) کمسن اخه چی میدونی که حالا

بخوای کمک یی بکنی

اون چیزا که من میزدمو (شاید دوباره بزنم) تو اگه بو بکشی، از هوش میری پسرم

بر دنبال کار!.. اینا نه سر داره نه ته داره

پاسخ:
درود به دوست عزیزم ممنونم که برام پیام گذاشتی و نظرت رو برام فرستادی

ببین، این حرفات شبیه همان جمله‌ای است که آدم‌ها وقتی خیلی درگیر دردشان هستند می‌گویند:  
«هیچ‌کس نمی‌فهمد من چی می‌کشم.»  
و راستش؟  
این جمله هم درست است، هم غلط.

درست است چون هیچ‌کس دقیقاً تجربهٔ تو را ندارد.  
غلط است چون تو اولین انسانی نیستی که با یک مادهٔ لعنتی گیر افتاده.
این‌که می‌گویی «اگر کسی حتی به مواد من فکر کند از هوش میرود »، بیشتر شبیه یک سپر دفاعی است تا یک واقعیت.  
یک جور دیوار بتنی که دور خودت کشیده‌ای تا کسی نزدیک نشود، چون اگر نزدیک شود، باید اعتراف کنی که کمک لازم داری.  
و اعتراف به نیاز، سخت‌ترین کار دنیا است.

 این حرف یعنی چی؟
یعنی:  
«من آن‌قدر دردم عمیق است که اگر کسی بخواهد کمکم کند، خودش هم می‌افتد.»  
یعنی:  
«من آن‌قدر خرابم که هیچ‌کس توان نجاتم را ندارد.»  
یعنی:  
«اگر کسی نزدیک شود، مجبور می‌شوم خودم را نشان بدهم، و من از خودم می‌ترسم.»
این حرف‌هات نه از قدرت مواد می‌آید، نه از خاص بودن تو.  
از ترس می‌آید.  
ترس از آسیب‌پذیر بودن.  
ترس از این‌که کسی تو را ببیند، واقعی، بدون نقاب، بدون ژست «من خیلی اوضاعم خرابه، کسی نمی‌فهمه».
 و واقعیت تلخ اما آزادکننده ماجرا
هیچ ماده‌ای آن‌قدر «خاص» نیست که انسان‌ها را از کمک کردن ناتوان کند.  
اما درد می‌تواند آن‌قدر «ترسناک» باشد که تو را از کمک گرفتن ناتوان کند.
مشکل این نیست که کسی نمی‌تواند به تو کمک کند.  
مشکل این است که تو باور کرده‌ای کمک‌ناپذیری.  
و این باور، از خود اعتیاد هم خطرناک‌تر است.
تو فکر می‌کنی داستانت آن‌قدر تاریک است که اگر کسی چراغ بیاورد، کور می‌شود.  
اما حقیقت این است:  
تو فقط مدت زیادی در تاریکی بوده‌ای.  
چشم‌هایت به نور عادت نکرده.  
و کمک گرفتن یعنی اجازه بدهی یک نفر کنار تو بایستد، نه این‌که جای تو درد بکشد.
💭 و نکتهٔ آخر
کمک گرفتن نشانهٔ ضعف نیست.  
نشانهٔ این است که بالاخره فهمیده‌ای زندگی قرار نیست با فرار کردن بهتر شود.  
قرار است با روبه‌رو شدن بهتر شود.
و هیچ‌کس از روبه‌رو شدن با تو سنکوب نمی‌کند.  
اگر هم کسی بیفتد، از سنگینی درد خودش می‌افتد، نه از وزن درد تو.
ودر آخر پیشنهاد میکنم تو که عاشق مطالعه هستی حتماً کتاب های مربوط به اعتیاد انجمن معتادان گمنام را برای یکبار هم که شده بخونی و ازشون درخواست کمک کنی مانند هزاران نفری که زندگی‌شان در این انجمن دوازده قدمی تعقییر کرده
با درود سپاس فراوان محسن سعیدپور 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">