ما هنوز ادامه میدهیم
روایت من از حالِ روانی مردمی که شبیه خودم زندگی میکنند
من محسنم؛
یک آدم معمولی، با یک زندگی معمولی، با نگرانیهایی که دیگر معمولی نیستند.
سالها پیش فکر میکردم زندگی یعنی برنامهریزی:
پسانداز برای آینده، رؤیای خانهای بهتر، سفرهایی که قرار بود «بعداً» برویم.
اما حالا میبینم بیشتر ما در حال «رد کردن روزها» هستیم، نه زندگی کردن آنها.
صبح بیدار میشویم، حسابوکتاب میکنیم،
نه از سر علاقه به نظم،
بلکه برای اینکه ببینیم آیا تا آخر ماه دوام میآوریم یا نه.
و این «دوام آوردن»، آرامآرام جای «زندگی کردن» را گرفته است.
خستگیای که دیده نمیشود
من در غذاخوری، هر روز با آدمهای زیادی روبهرو میشوم.
میخندند، شوخی میکنند، غذا میخورند، میروند.
اما در نگاهشان چیزی هست که آشناست:
خستگیای که کسی دربارهاش حرف نمیزند.
نه خستگیِ کار،
بلکه خستگیِ فکر کردن،
خستگیِ نگرانی،
خستگیِ امید بستن و ناامید شدن.
این خستگی، صدایی ندارد.
در شانهها مینشیند،
در سکوتها پنهان میشود،
و شبها، وقتی چراغها خاموش میشوند، خودش را نشان میدهد.
وقتی دیگر هیچ خبری تعجبآور نیست
یادم هست زمانی خبرها ما را تکان میداد.
الان اما، مردم فقط سر تکان میدهند و میگویند: «خب…»
نه اینکه بیتفاوت شده باشیم؛
فقط انگار روانمان یاد گرفته برای زنده ماندن، کمتر احساس کند.
اگر قرار بود به هر اتفاقی واکنش واقعی نشان دهیم،
شاید دیگر توانی برای ادامه دادن نمیماند.
پس یاد گرفتهایم:
کمتر شگفتزده شویم،
کمتر خشمگین شویم،
و حتی کمتر امیدوار.
این بیحسی، انتخاب ما نبود؛
راهی بود که برای نشکستن پیدا کردیم.
تعلیقِ زندگی
گاهی فکر میکنم ما در «تعلیق» زندگی میکنیم.
نه میتوانیم کاملاً امیدوار باشیم، نه کاملاً ناامید.
جوانهایی را میبینم که ازدواج را عقب میاندازند،
خانوادههایی که بچهدار شدن را به «زمان بهتر» موکول میکنند،
و آدمهایی که میگویند: «بگذار ببینیم چه میشود.»
اما «چه میشود» هیچوقت پاسخ روشنی نمیدهد.
زندگی، آهسته عقب میافتد؛
نه با تصمیمی بزرگ،
بلکه با هزار تعویق کوچک.
تنهایی در میان شلوغی
خانههای ما دیگر شلوغ نیست،
مهمانیها برچیده شده ،
و نوعی تنهایی میان آدمها راه افتاده.
پدرها و مادرها از جهانی حرف میزنند که دیگر وجود ندارد،
جوانها در جهانی زندگی میکنند که هنوز جدی گرفته نشده.
ما کنار هم نشستهایم،
اما تجربههایمان برای هم قابل ترجمه نیست.
و این، تنهایی عجیبی میسازد:
تنهایی در میان جمع.
خشمهایی که جایی برای رفتن ندارند
گاهی در خیابان، در صف، در رانندگی،
میبینم آدمها چقدر زود از کوره در میروند.
میدانم موضوع فقط همان لحظه نیست.
✔️ آن خشم، قدیمیتر از آن است که به نظر میرسد.
وقتی نتوانی درباره بیعدالتیها حرف بزنی،
وقتی حرفهایت به جایی نرسد،
خشم راهش را عوض میکند.
میآید در بوق زدنهای ممتد،
در دعواهای کوچک،
در سکوتهای سنگین خانه.
بدن ما، گاهی زبانِ حرفهایی میشود که اجازه گفتنشان را نداریم.
✔️ شوخیهایی که ما را زنده نگه میدارند
با همه اینها، ما هنوز میخندیم.
نه چون همهچیز خوب است،
بلکه چون اگر نخندیم، دوام نمیآوریم.
شوخیهای تلخ،
طنزهای روزمره،
خندههایی که وسط سختیها درمیآید
اینها فقط سرگرمی نیستند؛
طنابهایی هستند که ما را از سقوط کامل نگه میدارند.
ما به درد میخندیم،
تا درد کمی کوچکتر شود.
✔️ چیزی که هنوز باقی مانده
با همه خستگیها، یک چیز هنوز از بین نرفته:
دلِ آدمها برای هم.
در بحرانها میبینم مردم چگونه کنار هم میایستند.
در سختیها، هنوز سفرهها تقسیم میشود.
هنوز کسی پیدا میشود که بگوید: «اگر کم آوردی، روی من حساب کن.»
شاید ما ثروت زیادی نداشته باشیم،
اما هنوز سرمایهای داریم که نمیشود با تورم از بین برد:
❤️همدلی.
من، ما، ادامه دادن
من نمیتوانم از طرف همه حرف بزنم،
اما میتوانم بگویم آنچه در خودم میبینم، در خیلیها هم هست:
خستگی، بله.
نگرانی، بله.
گاهی ناامیدی، بله.
اما تسلیم؟
نه.
ما ادامه میدهیم.
نه همیشه با امیدی بزرگ،
گاهی فقط با یک دلیل کوچک:
خانواده،
دوستی،
یا حتی عادت به زنده ماندن.
✔️ امیدهای کوچک، اما واقعی
امید برای ما دیگر یک شعار نیست.
شبیه چراغ کوچکی است که هر کس در دل خودش نگه داشته.
در مادری که با نگرانی، باز هم فرزندش را تشویق میکند.
در پدری که خستگیاش را پشت لبخند پنهان میکند.
در جوانی که با همه تردیدها، هنوز رؤیا دارد.
و در من، که مینویسم تا یادم نرود:
ما هنوز احساس میکنیم.
و تا وقتی احساس میکنیم،
یعنی هنوز زندهایم.
حرف آخر من
اگر کسی از من بپرسد حال مردم چطور است،
میگویم:
خستهاند، اما شکسته نه.
نگراناند، اما بیتفاوت نه.
آهسته شدهاند، اما متوقف نه.
ما شاید با سرعت کم پیش برویم،
اما هنوز در مسیر زندگی هستیم.
و همین ادامه دادنِ آرام،
شاید بزرگترین شکل شجاعت ما باشد.
✔️ محسن سعیدپور ✅ اسفند/1404