خستگی از فردایی که نیامده
خستگی از فرداهایی که هنوز نیامدهاند
امروز فهمیدم خستگی همیشه از کار زیاد نمیآید؛
گاهی از فکرِ راهی میآید که هنوز نرفتهای.
صبح مثل هر روز شروع شد؛
صدای ظرفها، سلامها، سفارشها،
و لبخندی که انگار وظیفهاش این بود
جهان را عادی نشان دهد.
اما درون من، کسی مدام جلوتر میدوید؛
به فردا…
به اگرها…
به روزهایی که هنوز نیامدهاند
اما سهم نگرانیشان را از امروز من گرفتهاند.
میان شلوغی، لحظهای ایستادم و فهمیدم
من از امروز خسته نیستم؛
از تلاش برای مطمئن کردنِ آیندهای خستهام
که هیچوقت قولِ قطعی نداده است.
چقدر انرژی صرفِ کنترلِ نیامدهها میکنیم،
و چقدر کم به نفسِ آرامِ همین لحظه توجه داریم.
شاید آینده همچنان نامعلوم بماند،
شاید نگرانی دست از سرِ ذهن برندارد،
اما امشب میخواهم
بار فردا را از شانههایم پایین بگذارم،
نه برای همیشه،
فقط تا صبح.
شاید همین مکث کوتاه،
همین آشتی موقت با ندانستن،
به من یادآوری کند
که زندگی، همیشه همین لحظهایست
که هنوز از دست نرفته است.
محسن سعیدپور ✅