می خواهم کمی من باشم
مدتی است دلم خسته است.
نه از کار.
نه حتی از سختیهای زندگی.
از «خبر» خستهام.
از تحلیلها، از تفسیرها، از روایتهایی که هرکدام میخواهند چیزی را ثابت کنند.
از سیاستی که حتی وقتی سر سفره نشستهایم، کنارمان مینشیند.
انگار هر روز، پیش از آنکه صبحانه بخورم، باید سهمی از اضطراب عمومی را هم قورت بدهم.
ما در زمانهای زندگی میکنیم که خبر، فقط اطلاعرسانی نیست؛
حمله است.
هر تیتر، ضربهای کوچک به روان.
هر روایت، تکهای از آرامش را میبَرد.
و هر تفسیر، ما را به سمتی هل میدهد که شاید اصلاً انتخابش نکردهایم.
من میبینم که چطور آدمها — خودم هم یکیشان —
مدام در حال واکنشاند.
عصبانی، نگران، مضطرب، تحلیلگر، قضاوتکننده.
اما کمتر پیش میآید فقط «باشیم».
گاهی با خودم فکر میکنم
آخرین باری که بدون فکر به اتفاقات بزرگ،
بدون مرور خبرها،
بدون ترس از فردا،
فقط نشستم و چایم را خوردم، کی بود؟
ما آنقدر درگیر «آنچه بیرون میگذرد» شدهایم
که از «آنچه درونمان میگذرد» جا ماندهایم.
دلنگرانی، وقتی مداوم شود، دیگر یک احساس نیست؛
یک سبک زندگی میشود.
صبح با نگرانی بیدار میشوی،
ظهر با تحلیلها نفس میکشی،
شب با پیشبینیها میخوابی.
و جایی میان این چرخه،
خودت را گم میکنی.
من نمیخواهم بیخبر باشم.
نمیخواهم بیتفاوت باشم.
اما نمیخواهم تمام هویتم، واکنش به اخبار باشد.
من پیش از هر موضعی،
یک انسانم.
یک پدرم.
یک همسرم.
یک مرد که گاهی فقط دلش میخواهد آرام بنشیند و به صدای نفس خودش گوش بدهد.
دلم میخواهد گاهی سیاست پشت در بماند.
خبرها چند ساعت اجازه ورود نداشته باشند.
و من، بدون اینکه مجبور باشم چیزی را تحلیل کنم،
فقط زندگی کنم.
شاید بخشی از خستگی این روزهای ما،
نه از خود اتفاقات،
بلکه از «حجم روایتها»ست.
هر کس میگوید حقیقت همین است.
هر کانال، هر صفحه، هر تریبون.
و ما، میان این همه صدا،
فراموش میکنیم صدای خودمان چه بود.
صدای من چه بود
پیش از آنکه اینهمه خبر،
اینهمه هشدار،
اینهمه ترس،
در گوشم تکرار شود؟
گاهی فکر میکنم شجاعانهترین کار این روزها،
نه فریاد زدن،
نه بحث کردن،
نه قانع کردن دیگران،
بلکه چند قدم فاصله گرفتن است.
خاموش کردن گوشی.
بستن صفحهها.
و برگشتن به چیزهای ساده:
به بوی غذا در آشپزخانه.
به خندهی دخترم.
به صدای همسرم وقتی عادی و بیتحلیل حرف میزند.
به خودِ من،
بدون موضع،
بدون نگرانیِ جهانی.
شاید لازم باشد یاد بگیریم
که مسئول تمام جهان نیستیم.
قرار نیست هر اتفاقی را ما حل کنیم.
قرار نیست هر تحلیلی را بخوانیم.
قرار نیست درباره هر موضوعی نظر داشته باشیم.
بعضی روزها،
تنها وظیفه ما این است که سالم بمانیم.
روانمان را حفظ کنیم.
و اجازه ندهیم اضطرابِ جمعی،
خانهی درونمان را تصرف کند.
من میخواهم دوباره خودم باشم.
نه نسخهای واکنشی از خودم.
نه انسانی که فقط به خبرها پاسخ میدهد.
میخواهم انسانی باشم که هنوز میتواند
بیدلیل لبخند بزند،
بیتحلیل قدم بزند،
و بدون ترسِ تیتر فردا،
امروز را زندگی کند.
اگر تو هم این خستگی را میفهمی،
اگر تو هم گاهی دلت میخواهد از همه روایتها فاصله بگیری،
بدان تنها نیستی.
شاید ما نتوانیم جهان را آرام کنیم،
اما میتوانیم
گوشهای از دل خودمان را
آرام نگه داریم.
و شاید
از همین گوشههای کوچکِ آرام،
زندگی دوباره نفس بکشد.
محسن سعیدپور 8/اسفند/1404