یلدای خانه مادر بزرگ
❄️ شب یلدا در خانهی پدربزرگ
زمستان بود،
سرما از کوچههای خاکی روستا بالا میآمد
و بر شیشههای خانهی پدربزرگ
نقشهای یخ میکشید.
اما درون خانه،
گرما و نور چراغ نفتی
با صدای خندهی بچهها درهم میآمیخت.
ایوان چوبی پر از کفشهای خیس بود،
و همه در اتاق بزرگ جمع شده بودند.
مادربزرگ،
سینی بزرگی از هندوانه و انار آورده بود،
و بوی چای تازهدم
در فضای خانه میپیچید.
پدربزرگ،
با صدای آرام و پرطنین،
قصهای از روزگار جوانیاش گفت—
از زمستانهایی که برف تا زانو مینشست،
از شبهایی که چراغ تنها همدمشان بود،
و از قصههای پیامبران
که در دل تاریکی،
امید میکاشتند.
ما،
با دل و جان گوش میدادیم،
گاهی میخندیدیم،
گاهی در سکوت فرو میرفتیم،
و بیرون،
باد سرد درختان را میرقصاند.
آن شب یلدا،
نه فقط بلندترین شب سال بود،
بلکه بلندترین خاطرهای شد
که هنوز در دلهایمان روشن است.