نوشته های محسن سعیدپور

دست نوشته های شخصی محسن سعیدپور

نوشته های محسن سعیدپور

دست نوشته های شخصی محسن سعیدپور

نوشته های محسن سعیدپور

آثار شخصی محسن سعیدپور
دست نوشته ها و مقالات اختصاصی
کلماتم خانه‌ای‌ست برای آن‌هایی که در سکوت گم شده‌اند.
هر جمله، پنجره‌ای‌ست رو به درون

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

یلدای خانه مادر بزرگ

دوشنبه, ۲۵ آذر ۱۴۰۴، ۰۴:۴۰ ب.ظ | محسن سعیدپور | ۰ نظر

❄️ شب یلدا در خانه‌ی پدربزرگ

زمستان بود،  

سرما از کوچه‌های خاکی روستا بالا می‌آمد  

و بر شیشه‌های خانه‌ی پدربزرگ  

نقش‌های یخ می‌کشید.  

 

اما درون خانه،  

گرما و نور چراغ نفتی  

با صدای خنده‌ی بچه‌ها درهم می‌آمیخت.  

ایوان چوبی پر از کفش‌های خیس بود،  

و همه در اتاق بزرگ جمع شده بودند.  

 

مادربزرگ،  

سینی بزرگی از هندوانه و انار آورده بود،  

و بوی چای تازه‌دم  

در فضای خانه می‌پیچید.  

 

پدربزرگ،  

با صدای آرام و پرطنین،  

قصه‌ای از روزگار جوانی‌اش گفت—  

از زمستان‌هایی که برف تا زانو می‌نشست،  

از شب‌هایی که چراغ تنها همدمشان بود،  

و از قصه‌های پیامبران  

که در دل تاریکی،  

امید می‌کاشتند.  

 

ما،  

با دل و جان گوش می‌دادیم،  

گاهی می‌خندیدیم،  

گاهی در سکوت فرو می‌رفتیم،  

و بیرون،  

باد سرد درختان را می‌رقصاند.  

 

آن شب یلدا،  

نه فقط بلندترین شب سال بود،  

بلکه بلندترین خاطره‌ای شد  

که هنوز در دل‌هایمان روشن است.

 

محسن سعیدپور 

  • ۰۴/۰۹/۲۵
  • محسن سعیدپور

خاطرات من

شعر

محسن سعیدپور

یلدا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">