🏡 خانهی مادربزرگ
مادربزرگم مهربان بود،
آنقدر که قصههایش همیشه بوی محبت میداد.
برای من و خواهرم،
داستانهایی میگفت
که در دلشان گلهای خیال شکوفه میزدند.
خانهاش بزرگ بود،
با حیاطی پر از رنگ و زندگی.
در باغچه،
گلهای رنگارنگ میخندیدند
و درختان میوه،
سایهی شیرینشان را بر بازیهای کودکانهمان میانداختند.
ما همیشه در آن حیاط بازی میکردیم،
و مادربزرگ،
با دستانی پر از عشق،
غذاهای خوشمزه میپخت.
او همیشه میگفت:
«درس بخوانید،
آدمهای خوبی باشید.»
من گوش میدادم،
و تلاش میکردم
که خوب باشم،
مثل خودش.
مادربزرگم را هنوز دوست دارم،
و خاطرهاش
همیشه در دل من زنده است.