قصه های پدربزرگ
دوشنبه, ۲۵ آذر ۱۴۰۴، ۰۴:۳۲ ب.ظ |
محسن سعیدپور |
۰ نظر
🫖 قصههای پدربزرگ
گاهی پدربزرگ،
با صدایی آرام و پر از خاطره،
از روزهای جوانیاش میگفت
از کوچههای خاکی،
از دوچرخهای که با آن تا لب رود میرفت،
از عشقهای خاموش،
و از روزهایی که آفتاب،
بیپیرایه بر شانههایش میتابید.
ما،
با طعم خوش چای تازهدم مادربزرگ،
دورش جمع میشدیم،
و با دل و جان گوش میدادیم.
گاهی هم قصه میگفت،
قصههایی از پیامبران،
از نوح و کشتیاش،
از ابراهیم و آتش،
از موسی و دریا،
و از محمد،
که با نوری در دل شبها قدم میزد.
پدربزرگ،
نه فقط قصهگو بود،
بلکه حافظهی زندهی خانواده بود
و ما،
در سکوت شب،
با هر کلمهاش بزرگ میشدیم.