نوشته های محسن سعیدپور

دست نوشته های شخصی محسن سعیدپور

نوشته های محسن سعیدپور

دست نوشته های شخصی محسن سعیدپور

نوشته های محسن سعیدپور

آثار شخصی محسن سعیدپور
دست نوشته ها و مقالات اختصاصی
کلماتم خانه‌ای‌ست برای آن‌هایی که در سکوت گم شده‌اند.
هر جمله، پنجره‌ای‌ست رو به درون

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

داستان زندگی محسن سعیدپور

شنبه, ۲۳ آذر ۱۴۰۴، ۰۲:۲۸ ب.ظ | محسن سعیدپور | ۰ نظر

انگیزه من برای نوشتن 

آغاز راه

از همان کودکی، نبودِ دانش و آگاهی درباره احساسات و نواقص انسانی ضربات سنگینی بر من وارد کرد. هیچ‌کس نبود به من بگوید این احساس چیست، چرا می‌آید و چرا مرا درگیر خود می‌کند. نمی‌دانستم چرا گاهی بی‌دلیل غمگین می‌شوم، چرا ناگهان عاشق می‌شوم و با یک اتفاق ساده به نفرت می‌رسم. نمی‌دانستم چرا گرفتار تنبلی هستم، چرا به دنبال تأیید دیگران می‌گردم و چرا برای گرفتن آن تأیید حاضر بودم هر کاری انجام دهم.  

 

دوران مدرسه

مدرسه را با نمرات عالی آغاز کردم؛ دانش‌آموزی باهوش و پرانرژی بودم. اما هرچه زمان گذشت، احساسات و تخیلاتم مانع ادامه مسیر شدند. در خیال‌های کودکانه عاشق می‌شدم، بی‌آنکه طرف مقابل بداند، و بعد با کوچک‌ترین رفتاری از او به نفرت می‌رسیدم. این چرخه‌ی بی‌پایان، ذهن مرا درگیر کرده بود.  

 

پلیس شدن

در ۱۷ سالگی تصمیم گرفتم پلیس شوم. شروعی عالی داشتم؛ منظم، دقیق و مسئولیت‌پذیر. اما همان الگوی رفتاری مدرسه دوباره تکرار شد. غیبت‌های طولانی و درگیری‌های ذهنی باعث شد شغلم را از دست بدهم. نمی‌دانستم چرا ذهنم چنین می‌کند و چرا نمی‌توانم مسیرم را ادامه دهم.  

 

ازدواج و خانواده

ازدواج برایم دنیای تازه‌ای بود. علاقه شدید به همسرم به وابستگی تبدیل شد؛ وابستگی‌ای که مرا از کار و زندگی اجتماعی دور کرد. وقتی خداوند دخترم را به من هدیه داد، دوری او برایم غیرقابل تحمل شد. فکر کردن به آینده‌اش مرا می‌ترساند و به گریه می‌انداخت. مدام احساس می‌کردم پدر خوبی نیستم و وقتی نمی‌توانستم خواسته‌هایش را برآورده کنم، غم دنیا بر سرم خراب می‌شد.  

 

سقوط و آشنایی با مواد

از سر ناآگاهی و بی‌توجهی به شناخت درونی خود، با مواد مخدر آشنا شدم. در آغاز، مواد همان چیزی بود که می‌خواستم: عشق، شجاعت، استقامت، آرامش. اما خیلی زود خودش به بزرگ‌ترین مشکل زندگی‌ام تبدیل شد. مشکلاتم بیشتر و بیشتر شد؛ شغل‌هایم را از دست دادم، اوضاع مالی‌ام نابسامان شد و از خانواده و فرزندم دور افتادم.  

 

نقطه عطف

تا اینکه انجمن دوازده‌قدمی‌ها زندگی دوباره را به من هدیه داد. آنجا با خودم و مشکلاتم آشنا شدم. اما هنوز چیزی کم بود: شناخت دقیق احساسات و نواقص. کتاب‌های زیادی خواندم؛ هرکدام درباره یک نقص یا چند احساس انسانی. اما هیچ کتابی نبود که مجموعه‌ای کامل از احساسات و نواقص انسانی را توضیح دهد. همین کمبود، انگیزه نوشتن این کتاب را در من زنده کرد.  

 

رسالت این وبلاگ 

من باور دارم اگر خانواده‌ها از کودکی فرزندانشان را با احساسات و نواقص آشنا کنند، اگر مدارس به آموزش عواطف درونی توجه کنند، بسیاری از انسان‌ها گرفتار دور باطل نمی‌شوند. این نوشته ها در وبلاگم تلاشی است برای پر کردن همین خلأ؛ برای کمک به کسانی که می‌خواهند با خودشان روبه‌رو شوند، احساساتشان را بشناسند و بفهمند چگونه به نواقص تبدیل می‌شوند.  

 

امروز

امروز، پس از سال‌ها قهر با خود، دوباره با خودم آشتی کرده‌ام. خانواده‌ام را دوست دارم، کمتر از دیگران رنجش می‌گیرم، و وقتی عاشق یا متنفر می‌شوم، می‌دانم ریشه‌اش کجاست و چه باید بکنم. این کتاب حاصل تجربه‌های من است؛ امید دارم برای شما نیز چراغی باشد در مسیر شناخت، پذیرش و دوست داشتن خودتان و دیگران.  

 

محسن سعیدپور (1404) 

  • ۰۴/۰۹/۲۳
  • محسن سعیدپور

داستانهای واقعی

محسن سعیدپور

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">