زمستان در خانه مادربزرگ
🍊 پنجشنبههای زمستانی در خانهی مادربزرگ
آن روزها،
تعطیلات فقط جمعهها بود.
اما پنجشنبهها،
مادرم بعد از مدرسه
من و خواهر و برادرم را برمیداشت
و راهی روستای مادربزرگ میشدیم.
مادربزرگ،
چشمانتظارمان بود—
با لبخندی از جنس گرما،
به استقبالمان میآمد
و دل خانه را روشن میکرد.
زمستان بود،
و حیاط خانه
پر از درختان پرتقال، نارنج، نارنگی،
و خوچهایی که بویشان
در هوای سرد میپیچید.
شبها،
کنار چراغ نفتی،
و نور زرد لامپی که در اتاق سو سو میکرد،
خانه گرم محبت بود.
میوههای حیاط،
طعمشان مثل قصه بود—
شیرین،
زنده،
و فراموشنشدنی.
ملحفهها و پتوی کلفت،
شیرینی خواب را دو برابر میکردند.
همه ردیف کنار هم
در اتاق کوچک میخوابیدیم.
و وقتی چراغ خاموش میشد،
تازه حرفهای قبل خواب شروع میشد—
حرفهایی که
شیرینیشان
از هر میوهای بیشتر بود.