بازارچه زیباکنار
بازارچه زیباکنار
سقفهای سفالی، همچون کلاههای سرخِ پیران دانا، بر فراز بازارچه قدیمی نشسته بودند. درون این پناهگاه گرم، مغازههایی ساده اما پرخاطره جان میگرفتند: نانوایی سنگک با بوی نان داغ و دودی که از تنور برمیخاست، چایخانهای که بخار استکانهای کمر باریکش با صدای باران درهم میآمیخت، حمام عمومی با دیوارهای کهنه و بخارهای پیچان، و غذاخوری کوچکی که واویشکای معطرش، گرسنگی رهگذران را به جشن بدل میکرد.
پنجشنبهها، بازار هفتگی چون رودخانهای از رنگ و صدا جاری میشد. میوهفروشها با سبدهای پر از سیب و پرتقال، لباسفروشها با پارچههای رنگین، کفشفروشها با جعبههای چوبی، همه در میانهی میدان گرد میآمدند. مغازهها دورتادور این وسعت ایستاده بودند، همچون نگهبانان خاطره.
به سمت راست که میرفتی، حمام بزرگ و عمومی با درِ چوبی و صدای آب جاری انتظار میکشید. سمت چپ، واویشکاه و چایخانه و نانوایی سنگک، هر کدام با بوی خاص خود، رهگذران را به سوی خویش میکشیدند. روبهروی نانوایی بربری، چاهی با سرپوش سیمانی بود؛ مردم نان تازهشان را بر دهانهی آن میگذاشتند تا خنک شود، گویی چاه حافظِ گرمای نان بود. کنار نانوایی، درخت توت بزرگی سایه میگسترد، و کنار چایخانه دو درخت دیگر، پر از توتهای شیرین، کودکان را به بازی و چیدن میخواندند.
در میانهی بازارچه، دکهای کوچک اما پرهیاهو بود؛ فروشندهی لوازم و چوبهای ماهیگیری، بادکنکهای رنگی، تیلههای شیشهای، بادبادکهای کاغذی و قیرههای ساده، همه در انتظار دستهای کودکان.
حمام، هر روز مردانه بود، جز شنبه و سهشنبه که زنانه میشد. مردم با ساکهای پارچهای که از بستههای ساندیس ساخته بودند، حوله و صابون تخممرغی و شامپوهای ساده را برمیداشتند و به سوی بخار و گرما میرفتند. چه لذتی داشت آن مشتومالهای کیسهکش، که خستگی روزگار را از تن میزدود. پس از حمام، نوشابههای زرد و مشکی در بطریهای شیشهای، همچون پاداشی شیرین، خستگی را به شادی بدل میکردند.
نویسنده محسن سعیدپور
هرگونه کپی برداری از این مطالب پیگرد قانونی دارد
لطفاً کپی و بازنشر نکنید🙏