ترس از ترد شدن
نقص ترس از ترد شدن مثل سایهایست که همیشه پشت سر انسان حرکت میکند، حتی وقتی هیچکس قصد طرد کردن ندارد. ذهن مدام این احتمال را بزرگ میکند و هر نگاه یا سکوت دیگری را به نشانهی رد شدن تعبیر میکند. این ترس ریشه در نیاز طبیعی انسان به تعلق دارد، اما وقتی افراطی شود، به زندانی بدل میگردد که آزادی درونی را میگیرد. تو به جای اینکه حقیقت خودت را نشان بدهی، مدام نقاب میزنی، چون میترسی اگر خود واقعیات آشکار شود، دیگران تو را کنار بگذارند. همین نقابها رابطهها را سطحی میکنند، چون به جای صداقت، نمایش میآوری. تصمیمهایت هم دیگر از دل ارزشها و خواستههای واقعی نمیآیند، بلکه از ترس طرد شدن شکل میگیرند.
این نقص آرامآرام اعتماد به نفس را فرسوده میکند، چون ارزش خود را نه از درون، بلکه از نگاه دیگران میگیری. تو در چرخهی بیپایان اضطراب و وابستگی گرفتار میشوی، و هر بار که به تأیید نیاز داری، بیشتر از خودت دور میشوی. در نهایت، ترس از ترد شدن تو را به کسی بدل میکند که بیشتر شبیه انعکاس نگاه دیگران است تا موجودی مستقل.
اما همین ترس میتواند نشانهای باشد از اهمیت رابطه برایت؛ یعنی تو نمیخواهی بیتفاوت باشی، نمیخواهی بیپروا رفتار کنی. این حساسیت اگر مهار شود، میتواند تو را به مراقبت از دیگران و توجه به احساساتشان سوق دهد. مشکل آنجاست که وقتی این حساسیت به افراط برسد، دیگر نه مراقبت است و نه توجه، بلکه تنها قفسیست که تو را از آزادی محروم میکند.
ترس از ترد شدن مثل درختیست که ریشههایش در خاک دیگری کاشته شده باشد؛ تا زمانی که آن خاک تو را نگه دارد، ایستادهای، اما اگر کمی تکان بخورد، همهچیز فرو میریزد. تنها وقتی ریشهها در خاک خودت محکم شوند، میتوانی آزاد و پایدار بایستی.
این نقص یادآوری میکند که تعلق ارزشمند است، اما اگر به بهای از دست دادن خود باشد، دیگر تعلق نیست، بلکه زندان است.
نویسنده : محسن سعیدپور

