حکایت های ایرانی از گلستان سعدی

حاتم طایی مردی بخشنده و مهربان بود که به دیگران کمک می کرد. یک روز دوستانش از او پرسیدند:« کسی را می شناسی که از خودت همت و تلاش بیشتری داشته باشد؟»

حاتم طایی مردی بخشنده و مهربان بود که به دیگران کمک می کرد. یک روز دوستانش از او پرسیدند:« کسی را می شناسی که از خودت همت و تلاش بیشتری داشته باشد؟»
روزی روزگاری پادشاهی بود که همراه سربازهایش برای شکار به جنگل رفت. هوا خیلی گرم بود و پادشاه حسابی تشنه شده بود. پادشاه به یکی از غلامهایش گفت: «لطفاً برایم کمی آب پیدا کن.»
غلام مدتی رفت و دوید تا سرانجام کنار چشمهای رسید. با زحمت و دقت، آب سرد و گوارایی توی کاسهای ریخت و با خوشحالی پیش پادشاه آورد. پادشاه آب را که نوشید، خیلی حالش جا آمد. از غلامش تشکر کرد و بهعنوان جایزه، به او هزار سکهی طلایی بخشید.
یکی از بزرگان دربار که ماجرا را دید، تعجب کرد و با خودش گفت: «همهی این طلاها فقط به خاطر یک لیوان آب؟!»
پادشاه با لبخند گفت: «قدر بعضی چیزها را فقط زمانی میفهمیم که واقعاً به آن نیاز داریم. مثلاً وقتی خیلی تشنه میشوی، یک لیوان آب، باارزشتر از هزار سکه طلاست!»
این حکایت زیبا و درسآموز از گلستان سعدی بود.