نوشته های محسن سعیدپور

دست نوشته های شخصی محسن سعیدپور

نوشته های محسن سعیدپور

دست نوشته های شخصی محسن سعیدپور

نوشته های محسن سعیدپور

آثار شخصی محسن سعیدپور
دست نوشته ها و مقالات اختصاصی
کلماتم خانه‌ای‌ست برای آن‌هایی که در سکوت گم شده‌اند.
هر جمله، پنجره‌ای‌ست رو به درون

طبقه بندی موضوعی
پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات
نویسندگان

۲ مطلب در بهمن ۱۴۰۴ ثبت شده است

شعف از موفقیت

دوشنبه, ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ۰۸:۳۶ ب.ظ | محسن سعیدپور | ۰ نظر

شعف از موفقیت شبیه لحظه‌ای‌ست که بعد از ماه‌ها دویدن، بالاخره به قله می‌رسی و برای چند ثانیه همه‌چیز ساکت می‌شود؛ نه صدای تردیدها، نه زمزمه‌ی ترس‌ها، فقط ضربان قلبی که می‌گوید «دیدی شد؟». این شعف از جنس شادی‌های معمولی نیست؛ چیزی در آن هست که به ریشه‌های وجودت می‌رسد، انگار سال‌هاست منتظر چنین لحظه‌ای بوده‌ای و حالا که رسیده، جهان برای چند لحظه با تو هماهنگ می‌شود. موفقیت هرچقدر هم کوچک باشد، وقتی از دل تلاش و رنج بیرون آمده باشد، شعفی می‌آورد که هیچ‌کس جز خودت عمقش را نمی‌فهمد.  

 

این شعف مثل جرقه‌ای‌ست که تاریکی‌های درون را روشن می‌کند. ناگهان می‌بینی که تمام آن شب‌های بی‌خوابی، تمام شک‌ها، تمام لحظه‌هایی که خواستی رها کنی، حالا تبدیل شده‌اند به نقطه‌ای که می‌توانی روی آن بایستی و بگویی «ارزشش را داشت». موفقیت فقط نتیجه نیست؛ تأیید دوباره‌ی این است که هنوز می‌توانی، هنوز توان ساختن داری، هنوز چیزی در تو زنده است که شکست‌ها نتوانسته‌اند خاموشش کنند.  

 

اما شعف موفقیت روی دیگری هم دارد؛ رویی که اگر مراقب نباشی، می‌تواند تو را به دام غرور یا توهم بیندازد. لحظه‌ی پیروزی آن‌قدر شیرین است که گاهی انسان فراموش می‌کند این فقط یک قله است، نه پایان مسیر. اگر در این شعف غرق شوی، ممکن است فکر کنی همیشه همین‌طور خواهد بود، یا اینکه دیگر نیازی به تلاش نیست. اما شعف واقعی آن لحظه‌ای‌ست که می‌فهمی این موفقیت نه پایان است و نه تاج، بلکه فقط نشانه‌ای‌ست که مسیرت درست بوده.  

 

شعف از موفقیت مثل آفتابی‌ست که بعد از یک زمستان طولانی می‌تابد؛ گرم، روشن، و کوتاه. اگر بخواهی آن را نگه داری، باید دوباره حرکت کنی، دوباره بسازی، دوباره بجنگی. ارزش شعف در همین گذرا بودنش است؛ اگر دائمی بود، دیگر شعف نبود، فقط عادت می‌شد.  

 

و شاید زیباترین بخشش این باشد که موفقیت هرچقدر هم کوچک باشد، می‌تواند تو را از نو بسازد. یک لحظه‌ی کوتاه که می‌گوید هنوز امید هست، هنوز توان هست، هنوز می‌شود از دل تاریکی چیزی روشن بیرون کشید.

نویسنده : محسن سعیدپور 

 

احساس تباهی

چهارشنبه, ۹ بهمن ۱۴۰۴، ۱۰:۲۴ ب.ظ | محسن سعیدپور | ۰ نظر

احساس تباهی حالتی‌ست که انگار چیزی در درونت آرام‌آرام فرو می‌ریزد؛ نه با صدای بلند، نه با حادثه‌ای مشخص، بلکه مثل نشت آهسته‌ی نوری که زمانی در تو می‌درخشید.

تباهی از بیرون نمی‌آید، از درون شروع می‌شود؛ از لحظه‌ای که حس می‌کنی دیگر چیزی معنا ندارد، تلاش‌هایت بی‌ثمر شده‌اند، و آینده مثل اتاقی تاریک است که هیچ چراغی در آن روشن نمی‌شود.

این احساس شبیه راه رفتن در شهری ویران است؛ همه‌چیز هنوز سر جای خودش هست، اما روحی در آن جریان ندارد.  

 

تباهی زمانی سراغ انسان می‌آید که امید فرسوده شده باشد، وقتی شکست‌ها روی هم تلنبار شده باشند، یا وقتی مدت‌هاست خودت را در مسیرهایی کشانده‌ای که هیچ نسبتی با خواسته‌هایت ندارند.

تباهی مثل خستگی نیست؛ خستگی با استراحت برطرف می‌شود، اما تباهی مثل فرسودگی استخوان است، چیزی عمیق‌تر از خستگی، چیزی که نشان می‌دهد مدت‌هاست برخلاف خودت زندگی کرده‌ای.  

 

اما تباهی همیشه نشانه‌ی پایان نیست. گاهی تباهی همان لحظه‌ای‌ست که حقیقت خودش را نشان می‌دهد؛ لحظه‌ای که می‌فهمی دیگر نمی‌توانی با نقاب‌ها ادامه بدهی، نمی‌توانی وانمود کنی همه‌چیز خوب است. تباهی می‌تواند نقطه‌ی سقوط باشد، اما همین سقوط گاهی تنها راه رسیدن به زمین محکم‌تر است. انسان وقتی به ته می‌رسد، تازه می‌فهمد چه چیزهایی واقعاً ارزش نگه داشتن دارند و چه چیزهایی فقط توهم بوده‌اند.  

 

احساس تباهی اگر در دل بماند، می‌تواند تو را از درون تهی کند؛ می‌تواند تو را به انسانی بی‌انگیزه، بی‌اشتیاق و بی‌باور تبدیل کند. اما اگر آن را ببینی و انکارش نکنی، می‌تواند تبدیل به نقطه‌ی شروع شود. تباهی مثل سوختن جنگلی‌ست که در ظاهر ویرانی است، اما همین ویرانی خاک را برای رویش دوباره آماده می‌کند.  

 

تباهی دردناک است، اما صادق است. چیزی را پنهان نمی‌کند. به تو می‌گوید کجا ایستاده‌ای و چه چیزهایی دیگر در تو زنده نیستند. و شاید همین صداقت تلخ، اولین قدم برای ساختن چیزی تازه باشد؛ چیزی که این بار از درونت ریشه بگیرد، نه از ترس، نه از اجبار، نه از توقع دیگران.